تبليغاتX
آرمين
نامی آریایی به معنی همیشه پیروز

ديگه واقعا بهار نزديك شده ، اينو از سبز شدن درختان روبه روي پنجره حس كردم كه البته امسال به خاطر گرما خيلي زودتر از سالهاي پيش جوونه زدن... زماني كه بچه بودم عيد رو ميشه گفت تقريبا دوست داشتم..يعني بعضي سالها خيلي بهم خوش گذشته بود بعضي سالها هم نه... ولي يادمه كه از اون اول از اين ديد و بازديدها خوشم نميومد و حال نمي كردم.. حتي خانواده هايي كه دست جمعي با هم با لباسهاي نو و تابلو مي رفتن عيد ديدني برام مسخره و مضحك بود..به خاطر همين حتي اگه لباس نو هم براي عيد خريده بودم ترجيح مي دادم لباسهاي قبليم رو بپوشم... ولي از اين رسم و رسومها كه خيلياش ديگه لوث شده بگذريم..اين سبزي درختان و هواي مطبوع بهار واقعا خوشحالم كرده..مخصوصا الان كه آرمين رو دارم..فكر اينكه هوا خوبه و با همون لباسي كه خونه تنش هست مي تونم بيرون ببرمش..اينكه روزها بلند شده و مي تونم مدت بيشتري با آرمين بيرون باشم ، مسافرت احتمالي و.... همه حالم رو خوب مي كنه... 

پسر گلم اين روزها خيلي شيرين شده.. اكثر حرفها رو متوجه ميشه طوري كه واقعا من تعجب ميكنم.. هنوز عاشق آب بادي(آب بازيه) و هر شب كه باباش مياد خونه ،دم در كه ميبينش ميگه حموم..بعد هم ميشينه پاچه شلوارش رو خودش ميزنه بالا.. قول ميدم در اينده شناگر ماهري بشه! خيلي به حالات روحي من حساسِ و مواقعي كه ناراحت هستم دولا ميشه تو صورت منو نگاه ميكنه صداش رو هم نازك مي كنه و خودشو لوس مي كنه.. گاهي اوقات هم كه عصبانيم مي كنه با انگشت بهم اشاره مي كنه و با همون صداي نازك مي گه مامانه ... الهي من قربونش برم... دايره لغاتش خيلي زياد شده و خيلي هم دوست داره حرفهاي ما رو تكراركنه..وقتي هم كه بقيه مخصوصا من در حال صحبت جدي هستيم با دقت و ساكت به ما نگاه مي كنه و گوش ميده.. شديدا عاشق اهنگهاي شاده و خيلياش رو هم تا اول آهنگ رو مي شنوه اون قسمتهايي كه بلده رو مي خونه..مثل جيگيلي جيگيلي،ايول، آها آها آهنگ ريحانا و... وقتي هم به آخر آهنگ ميرسه تشخيص ميده و ميگه ررررفت و اگه دوباره از اول بزنيم ميگه اومد.. عاشق دَدَ و ماشين سواري همراه با موسيقي شاده ... خيلي خيلي دوسش دارم ، كاشكي قلم خوبي داشتم مي تونستم همه كارهاي بامزه آرمين و حس و حال خودم رو بنويسم..ولي حالا همين حدش هم خوبه بهتر از هيچيه !!!!

اميدوارم سال خوبي پيش روي داشته باشيم همه و همه و مخصوصا آرمين گلم...

پ.ن : اين انگشت اشاره هست ها، سوء برداشت نشود...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 10:21  توسط ماماني  | 

دقيقا از 18 بهمن ماه پسر گل من بدون كمك چند قدمي رو راه ميره.. ولي هنوز كلي محتاطه بچم ... قربون اينهمه احتياطت برم من ماماني....

اين چيه اين كيه كه ديگه شده ورد زبانش.. وقتي من يا باباش ميايم خونه با ديدن ما اگه چيزي دستش باشه پرت مي كنه يا اگه كسي دم دستش باشه ميزنش!!!!! و خلاصه حسابي خودش رو لوس ميكنه ... من كه هر چقدر هم خسته باشم با اين حركاتش طاقت نميارم ، دست و صورت نشسته ميام حسابي ماچ ماچيش ميكنم...

واي خدا نمي دونم چه جوري از مامانم تشكر كنم كه انقدر براي من و آرمين زحمت ميكشه و موقعي كه سر كار ميام حتي بهتر از من از آرمين مراقبت مي كنه و تازه وقتي هم كه ميام خونه بازم همش پيشش هستم و زحمتش ميدم.. چه جوري جبران كنم؟؟

پ.ن :  از ۲۴ بهمن (ساعت ۲ بعد از ظهر)پسر گلم به طور رسمي،به حالت دو و بدون کوچکترین احتیاطی راه افتاده..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 14:24  توسط ماماني  | 

خيلي وقته مي خوام از كارهاي پسر گلم بنويسم وقت نمي كنم

اول ازهمه اينكه آرمين جونم از ۹ بهمن اولين جمله رو با مضمون "اين چيه؟" به زبان آورد.. البته قبلا آهنگش رو مي زد ولي الان ديگه واضح ميگه اين چيه (با اشاره دست )و منتظر جواب هم ميمونه.. دايره لغتش هم كه خيلي وسيع شده : مامان ،بابا،دد ،باي باي، هاپو،به به،امير، تاب تاب،ني ني،آم! ،حم ،  جيش، ناناي،توف(توپ)،اوف،جيز،آتيش،اينا (ايناهاش)، تا تا ،آب ، آپ ، آبا ،جي جي (جوجو) و.....

بعضي وقتها هم كه شروع مي كنه به سخنراني ! صداش رو كلفت ميكنه و با حركات دست شروع ميكنه به حرف زدن خيلي هم جدي...وسطهاش هم از لغاتي كه بلده و مي دونه معني ميده استفاده مي كنه..خيلي خوشگل حرف مي زنه خيلي..

حيواناتي مثل هاپو، جوجو ، پيشي و گاو رو ميشناسه و وقتي تو كتاب عكسشون رو مي بينه صداشون رو در مياره.. هنوز عاشق اب بازي در حمامه و هر شب باباش بايد اين فريضه رو انجام بده..

همه عروسكها رو فشار ميده و توقع داره صدا ازخودشون در بيارن..

عاشق دكل برق فشار قوي شده بچم نمي دونين با ديدن اين دكلها چه ذوقي ميكنه و چه دست و پايي ميزنه

اها راستی پنجمین و ششمین دندونش(بادام شکنها) هم نیش زدند بالاخره 

و همچنان دوست داره دور تا دور خونه رو با حمایت یک انگشت طی کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 8:53  توسط ماماني  | 

جمعه(29/9/87 ) با ماماني اينا رفتيم كوههاي شمال شرق تهران (نزديك لواسان) آرمين تو ماشين خواب بود وقتي بيدار شد و كوههاي سفيد اطرافش رو ديد انقدر هل شده بود ، هي پشت هم مي گفت آپ آپ (معمولا وقتي خيلي هيجان زده است و نمي دونه چي بگه اين كلمه رو استفاده ميكنه.). خلاصه كلي خوشش اومده بود و برف رو با تعجب نگاه مي كرد و لمس مي كرد همون اول هم به برف گفت ب (با فتحه)...

جديدا كه عاشق راه رفتن شده بچه ام البته هنوز دوست داره يك تكيه گاه كوچيك مثلا انگشت من رو داشته باشه بعد واسه خودش مي دوه اينطرف اونطرف و حتي توپ شوت ميزنه .. پريشب كه شب يلدا هم بود چند قدمي رو به حالت دو و بدون كمك تونست راه بره و بياد بغل من..

بهش مي گم ني ني چي ميگه صداش رو كلي نازك مي كنه و سرش هم تكون ميده و خودش رو لوس ميكنه ميگه ايييييييي در مورد پيشي چي ميگه هم حركت مشابهي رو انجام ميده...

عاشق بچه ها و عكساشون هست و به ني ني ميگه ننننن (نون ساكن)

 

وقتي كوچكتر بود آهنگهاي عربي دوست داشت و گاهي كه گريه ميكرد با آهنگ عربي و كرير خوابش مي كرديم..تقريبا كار هر شبمون تا 3 ماهگيش بود.. الان آهنگهاي رپ و هيپ هاپ خلاصه سوسولي رو خيلي دوست داره..عاشق آهنگ gimme more بريتني و umbrella ريحاناست.. وقتي هم كه آهنگي تموم ميشه يا چيزي از جلو چشمش ميره يا ميوفته ميگه رررررررر (با فتحه و حركت دست)

تا ازش غافل ميشم ميره سمت تابش و شروع ميكنه به تاب دادن.. اين تاب كادو من و باباش براي تولدش بود..

 

اینم لوس کردن آرمین...مثل بچه شیر میشه این موقع ها...


 


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 14:8  توسط ماماني  | 

از فرداي ۱۷ آبان (۱۸ آبان ديگه) اين آقا پسر من كلي تغيير كرد و كلي كارهاي جديد ياد گرفت (بي اغراق)

همون روز كلاغ پر ياد گرفت . وقتي بهش ميگيم كلاغ انقدر بلند و با هيجان ميگه پر كه همه غش ميكنن براش( يك مامان بچه شيفته) البته همراه باحركت انگشتش كه من رو كشته..الانم تقريبا همه حرفاش رو با همين انگشت اشاره و يه سري حروف من دراوردي به همه مي فهمونه.. توپ بازي هم كه يكي از تفريح هاي اصلي آقا شده از اون روز..يكي بايد دستش رو بگيره و آقا رو به دنبال توپ ببره و ايشون هم شــــوت ميزنن، محكم و با دقت..

حركتهاي جديد در اين ماه :

كامل چهار دست و پا ميره، البته بيشتر شبيه بچه شير راه ميره با قر فراواندستش رو به ديوار يا مبل و.. ميگيره و راه ميره ، اتل متل توتوله ياد گرفته و همراه با شعرش ميزنه رو پاهاش ، فوت ميكنه ، لي لي حوضك ياد گرفته مخصوصا بخش من من كله گنده رو خيلي خوب اجرا ميكنه نازي ميكنه(البته فقط من رو )..لوس كردنش رو كه فقط بايد ديد، مدل مخصوص خودشه وقتي ميره بغل كسي بقيه رو الكي دعوا ميكنه، عاشق كنترله و ميگيرش سمت ضبط يا تلويزيون و منتظره نتيجه اش ميمونه..عاشق برنامه رنگين كمون و ني ني هاشه.ميگيم حموم سرش رو مي شوره (چقدر هم كه دوست داره!) بوس هم ميكنه از اجزاي بدنش هم فعلا فقط دست و پا و زبان و دندون و مو رو بلده،باي باي مدل خارجكي ميكنه ...خلاصه جيگري شده واسه خودش..به قول بابام مزه خالي...

كلمه هاي جديد در اين ماه :

حم (حمام) ، مو (مو) ، بابا ، دد ، به به(غذا) ، اه اه (به هر چي كه نبايد بكنه تو دهنش ) ، باه و ماه (ماهي) ،جيز، جيش (ببخشيد) آ د (پماد َََََِAD ) ،هاپو (هاپو)، آب (آبا‍ژور ، شير آب ، تاب ، ماشين ظرفشويي و ...........)، هام (مي مي ) به من كلا ميگه هام منم به ديگران ميگم كه منظورش الهامه، ولي نيست.قبلا يه ماما مي گفت يادش رفت

اينكه هر روز داره چيز جديد ياد ميگيره و ديگه تقريبا حرفهاي ما رو مي فهمه و مي تونه خواسته اش رو به ما بفهمونه..هيجان زدم ميكنه..به فكر آينده ميوفتم به فكر مدرسه رفتنش،درس خوندنش ،لوازم مدرسه اش ،ميز تحريرش، و... واااااي خيلي ذوق زده ام..

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 11:17  توسط ماماني  | 

وااای باورم نمیشه پسرم یک ساله شده..الهی من قربونش برم..

یاد پارسال میفتم..شب قبل از به دنیا امدن آرمین.. چقدر هیجان داشتم.. چقدر دوست داشتم ببینم چه شکلیه.. چقدر دوست داشتم بغلش کنم...با همه وجودم آخرین لگدها و تکون خوردن هایش رو تو ذهنم ثبت می کردم..وای که چه احساس خوبی داشتم وقتی از اون لگدهای محکمش نثارم می کرد...وقتی سکسکه میکرد.. وقتی ضربات آرنجش رو بالای دلم احساس میکردم...واقعا تجربه بی نظیری بود...

یکسال گذشت از موقعی که برای اولین بار دیدمت...لپهای آویزون..چشمهای کشیده و درشت و بینهایت مشکی و براق.. همیشه فکر می کردم نی نی های چند روزه اصلا متوجه چیزی نمی شن درست نمی بینن خوب نمی شنون..ولی تو هنوز ۲ ساعتت هم نبود که وقتی آوردنت تو اتاقم با چشمهای نازت زل زدی بهم..اطراف رو مخصوصا سمت روشنی پنجره رو نگاه می کردی ..با چشمهات موبایل رو که برای عکس گرفتن رو به روت می گرفتم دنبال می کردی خیلی برام عجیب و البته فوق العاده بود..

 

اون روز همه چیز عجیب بود اینکه موجودی که ۹ ماه با من بوده و من مرتب در وجود خودم احساسش می کردم حالا این بیرون تو یک تخت کوچولو کنارم خوابیده ، تکه ایی از وجود من حالا مستقل و جدا از من ، گریه می کنه ، به اطراف نگاه می کنه ، خمیازه می کشه،... اون روز و البته همه روزهای بعد از اون تا الان همش عجیب و فوق العاده بوده..پر از چیزهای جدید و غیر منتظره ..  و انگار من هم دقیقا در همون تاریخ ۱۷ آبان متولد شدم..یک آدم دیگه شدم ..یک موجود جدید ،یک مادر ...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 7:54  توسط ماماني  | 

سلام

خیلی وقته که می خوام بیام وبلاگ گل پسر رو آپ کنم وقت نمی شه... آخه..... درگیر اسباب کشی بودم به خونه پدری   به خاطر همین آرمین خان دیگه..که وقتی میام سر کار راحت باشه..

 اسباب کشی خیلـــــی سخت بود خیلی  با اینکه طفلی مامانم و خاله ها و بقیه کلی کمک کردند... دستشون درد نکنه

از نکات قابل ذکر دیگه اینکه الان آرمین خان ۴ تا دندون گوگولی دارن(۲ تا بالا ۲ تا پایین).. کمی تا حدودی چهار دست و پا راه میره و البته یه کوچولو هم می ایستد و تا متوجه میشه که کسی نگهش نداشته زودی میشینه.. عاشق و کشته مرده ماسته..وقتی میگم آرمین ماست می خوای یا ماست کو..دولا میشه پشت من رو نگاه می کنه (بسکه موقع غذا دادن بهش، ماست رو پشتم قایم کردم که نبینه.. ) خیلی شیرین و خوردنی شده خیلی...

این دو تا عکس مال موقعیه که دندون بالاییش می خواست در بیاد و از بس می خارید همش لباش رو کجکی میک میزد..ژست سه تار زدن بچم رو داشته باشین:

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 14:0  توسط ماماني  | 

سلام

این مامان من هی نمیاد آپ کنه خودم زحمتش رو می کشم..

اولا ما الان ۲ تا دندون نصفه داریم البته مدل جدید..یه دونه بالا یه دونه پایین ..خیلی هم با مزه شدیم

ثانیا ما با خانواده هفته پیش رفته بودیم لواسان و اوشون فشم..خیلی خوب بود ولی طبق معمول همه جا ظلمات و تاریک بود...یه جای تاریک رو بهم نشون میدادن می گفتن رودخونه رودخونه...ما که چیزی ندیدیم فقط صدای آب رو میشنیدیم و می گفتیم آب آب...اینا هم ذوق می کردن و میچلوندنمون، احتمالا یه چیزی بوده که به آب هم مربوط بوده..

بعدش رفتیم  رستوران شاندیز کلی غذای توپ خوردیم..چلوکباب و ماست موسیر..آخر سر یه چیزی آوردن که خیلی ازش خوشم اومد..هم شلنگ داشت که من عاشقشم هم توش آب قل قل میکرد هم رو سرش آتیش بود..خلاصه چیز جالبی بود و من تا میومدم نق بزنم مامانی لطف می کرد و باهاش قل قل صدا در میاورد و ابر درست می کرد و ما کلی ذوق می کردیم...بعدا باید برم تو نخش ببینم چیه این آتیش به سر... 

اینم دو تا عکس از اون روز ::::

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 10:56  توسط ماماني  | 

بالاخره انتظار به سر آمد.....

اولین دندان پسرم (پایین سمت راست) افتخار دادند و نیش زدند..  هنوز با چشم غیر مسلح خیلی قابل رویت نیست یعنی اصلا نمیزاره دهنش رو باز کنم، ولی بعد از بررسیهایی که با انگشت کاملا استریلیزه انجام دادم، تیزیش رو احساس کردم(خدا رحم کنه)... نمی خواستم اقرار کنم ولی اولین بار مامانم متوجه شد..پریروز(۱۸شهریور)  وقتی داشت بهش صبحانه میداد از صدای تق تق قاشق حدس زد که باید دندون آقا پسر دراومده باشه...البته بعدش خودم کشفش کردم ها....

خلاصه که خیلی خوشحال کننده بود..الان همش دارم قیافش رو با دو تا دندون کوچولو اون پایین تصور می کنم..وااای چه موشی میشه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 9:24  توسط ماماني  | 

آرمین امروز ۱۷ شهریور ۱۰ ماهش تموم و وارد ۱۱ ماهگی شده..الهی قربونش برم من........

واقعا باورم نمیشه زمان به این زودی گذشته باشه..۴ماه اول خیلی دیر می گذشت.. اون روزها هم خیلی شیرین بود ولی سختیهای مخصوص خودش رو داشت..

بعد از ۴ ماهگی آرمین ،زمان داره مثل برق و باد می گذره..آرمین روز به روز بزرگتر میشه..هر روز یک حرکت و کار جدید انجام میده و بعضی وقتها کارهای قبلی رو فراموش میکنه... بیشتر کارهای با مزه اش رو صبحها که از خواب بلند میشه انجام میده..امروز صبح که داشتم شیرش میدادم نیمه بیدار بود یه دفعه با صدای بلندی گفت آب...واای که انقدر بامزه میگه آب که اون لحظه می خواستم بخورمش..

دلم میسوزه که صبحها مجبورم بزارمش  و بیام اداره  ،برای آرمین نه برای خودم دلم میسوزه.. چون می دونم خونه مامانم کلی بهش خوش میگذره و اصلا نبود من رو حس نمی کنه.. بعضی وقتها که خونه میرم و میبینم یه کار جدید یاد گرفته ناراحت میشم که چرا خودم اولین کسی نبودم که این کار جدیدش رو دیده...

 وااای خدا میدونه چقدر دوستش دارم وقتی بغلش میکنم و اون هم دستهاشو دور گردنم حلقه میکنه و با پاهاش لگدم میزنه و ذوق میکنه،  وقتی بوی تنش و صورتش بهم می خوره دیگه برام نهر بهشت که توش عسل روان است و کاخها و میوه ها و حوریهای بهشتی!! و .. بی معنیه بهشت همینجاست تو بغل خودم....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 10:6  توسط ماماني  |